تو ای یا رب و ای یار
عشقم به تو تقدیم
تو ای مونس و دلدار
تو خالقی و خلق نمودی
تو مونسی و انس سرودی
تو عشق به موجود نهادی
عاشق شدگی یاد بدادی
عاشق شده ام عاشق و مجنون
دلدار تو باشی که شود لیلی ومجنون
خودم با رنگ قرمز داده ام دست
نمیدانم چرا شعرم چنین است
نشد گویم یکی مصرع شوم مست
***************
همیشه غم به دل جا در نهانی ست
شکوه و شادی و شمع شبستر
خدا داند برم همچون شبانی ست
گهی آرد سراغم شادمانی
به رفتن گویدم بهرم روا نیست
************
بیا دستم بگیر ُ کی میرسی پس؟؟
همه اینجا دورنگند و ریایی
شدم خسته از این خاشاک و از خس
*************
شکست آن شکوفه که بی من ثمر کرد
شکست آن ستاره که دردش نبیند
شکست آن نگاره که اشکش نبیند
شکست آن دلی که دل بی کسم بود
شکست آن سری که سر همدمم بود
شکست آن قلم هم نداند نوشتن
شکست آن سه پایه برای نشستن
شکست پشت هم آن ُ شکستن شکستن
شکست سایه های گسستن گسستن
شکست و شکست و شکست و شکستن
گسست و گسست و گسست و گسستن
چرا شاد مانی چنین گونه کم شد ؟
خدایا خدایا شبم سرد سرد است
چرا این دل من پر از آه و درد است ؟
خدایا خدایا نشانم بده راه
خدایا خدایا چه گویم به جز آه ؟
خدایا خدایا دلم تنگ تنگ است
چرا غنچه هایم همه زرد رنگ است ؟
خدایا خدایا به جر تو که دارم ؟؟پ
برای رهایی به تو دل سپارم
خدایا خدایا شبم تیره و تار
به روزم چو آید فقط بهر من کار
خدایا خدایا تویی عشق و امید
بده بهر من یک نویدی به امید
قصه ی زندگی ام ، قصه ی تنهایی شده
شب های عاشقی ام ، شبهای رویایی شده
قصه ی زندگی ام ، غصه ی تکراری شده
شمع تاریک شبم ، شعله ی بیزاری شده
قصه ی زندگی ام ، قصه ی هر غصه و درد
بستر خسته ی من ، همدم یک بستر سرد
قصه ی زندگی ام ، خاطره ی تلخ و سیاست
همدم قصه ی من ، حسرت یک لحظه نگاست
قصه ی زندگی ام ، بی کسی و در به د ری ست
تا به کی ، تا که بدانم همدم و همدله کیست؟؟
قصه ی زندگی ام ، ز بچه گی خورده قلم
به که گویم ز غم و بی پدری ،،، درددلم
قصه ی زندگی ام ، قد یه کوه پر غرور
پشت هر نا کس وکس ، کو ه ، ولی چه بی سرور
قصه ی زندگی ام ، قصه ی یک قصه ی دور
قصه ی زندگی ام ، قصه ی شمع صوت و کو ر
دور شمعی حیران
در برم یاری نیست
شده ام سر گردان
شمع خاموش شبم
بهر من نوری نیست
یار این بی کسی ام
تو بگو بهرم کیست
من چنان می لرزم
گو زمستان آمد
در بهارم اما
با خزان مهمانم
در سرم شعر و سرود
از غم تنهایی
می نویسد قلمم
از غم رسوایی
تا به کی چرخ فلک
دست خود را گیرد
ندهد انگشتی
تا نگینش بینم
به هوای یاری
در برش بنشینمدل به دریا دادن
به امید بودن
به امید ماندن
نتوان خوابیدن
نتوان رنجیدن
ز که باید رنجید
به که باید خندید
چه گلی را بویید
چه سری را بوسید
همه از دربدریست
همه از بی پدریست
چه بگوید این دل
شده حیران و ول
گو چسان بسپارد
چهره اش بردارد
کس نداند ز درون
سرخی چهره برون
من به تنهایی خویش
دست بر دامن وپیش
با توام ای آنکس
که مرا در واپس
به دو دستت دادی
و به نام خویشت
تو امیدم دادی
اینکم این بنده
در برت شرمنده
با دو دست نادم
شده ام چون خادم
عذر و توبه بپذیر
و مرا در بر گیر
دل بی امیدم
با تو بی تردیدم
ای تو یارب دریاب
بر دلم این سرداب
ز دلتنگی نوشتم در سرایش
بگفتم من به او در شعرهایم
که تا در قلب او شد جایگایم
به کیهان می نویسم از دل تنگ
برای آنچه دیدم از خس و سنگ
بگفتم رو نما هر آنچه خواهی
که دنیا را نپاید جز صباحی
دلم خواهد بیاید در بر من
که تا بهرش دهم این جان واین تن
میان ما هزاران فاصله راه
ولی چون عشق آید در میان آه
چه لطفی دارد این چشم انتظاری
ز بهر دیدنش لحظه شماری
تقدیم به کیان
این دله بی تاب شده باز
تنهایی اومد به دلم
هی میگه با خودم بساز
اینروزا
ساعت و زمون
خیلی برام دیر میگذرن
انگار که هرچی ناخوشی
اومدن و نخوان برن
شبم به سختی صبح میشه
امید موندن دیگه نیست
جا واسه خوندن دیگه نیست
آره میدونم تموم میشه
اما چه وقت و تا به کی
خودش یه عمره آدمه
کاشکی بیاد بهم بگه
موندنی و میخواد نره
بازم مثال آسمون
دلم به دریا میزنم
تا واسه این دل بخونم
باز به امیدش بمونم
دیگه رونده شدم از بی نصیبهام
دیگه دلبری هم از یادم رفته
دیگه بی همدمی برم نشسته
دیگه صحبت یاربا وفا نیست
دیگه به جز همین نوشته هام چیست؟؟؟
دیگه قصه ی واقعی سرابه
دیگه بخت و خوشی واسم یه خوابه
دیگه دلم با این شعرام خوشونه
دیگه حتی اگه کسی نمونه
دیگه خشکیده شد هم برگ و ساقه
دیگه ریشه ی خالی ام تو باغه
اونچه میخواستن و میگفتن
کاشکی رفقا
اونچه میگفتن و میکردن
کاشکی دلبرا
اونچه که دلبرا میدادن و میدادن
کاشکی عاشقا
اونچه که عشق واقعی بود می سپردن
کاشکی همه مثل من
همینجور بی ریا بودم میموندن
کاشکی قاصدکها
عشق و عاشقی را ب همه دلا می خوندن
نویسم جمله ای از محفل نو
برای خواندن شعرم به امشب
رهاندی از سرم هر درد و هر تب
صدایت در دلم نجوا نماید
برای این دلم شعری سراید
ندارم قافیه تا بیش گویم
زمان کم آید م از خویش گویم
سپارم عشق تو در بحر دریا
نمانی بیش از این در بهر رویا
که دگر
عاشق نباشم
بسته بودم یک نشانی
که دگر
ز دل رها شم
گفته بودم به دل خود ،
که دگر درش ببندم
گفته بودم به نهانم ،
که دگر عهدی نبندم
می سرودم با دل خود ،
خویش را در خویش گیرم
می سرودم در شبانگاه ،
بی کسی را پیش گیرم
می نوشتم از دیاری ،
که در آن دگر صفا نیست
می نوشتم از تباری ،
که در آن وفا به ما نیست
به چه سان نویسمت من ،
همه شعر و گفته هایم
که به دیدنت چه ها شد ،
همه جمله ماجرایم
چو قدم به دل نهادی
به صفای دیگری رفت
یه امید تازه آمد
به نگاه دلبری رفت
به علی قسم که نامش
همه شب امید من بود
چو به نام تو رسیدم
دگرش غمی ندیدم
به دو چشم شاعرانه
به نگاه عارفانه
دل و دیده ات نشان داشت
یه امید تازه آمد
که به دل ، دلی دگر کاشت
تقدیم به تو ای دوست
به زمون آخرخود رسیده
به گمونم دیگه قلبا
رگشون خون ندیده
به گمونم دلا مردن همشون
دل بیدل دیگه هیچکی ندیده
به گمونم شبای سرد و سیاه
دیگه نایی واسه رفتن ندارن
به گمون روزای نیومده
دیگه حالی واسه موندن ندارن
به گمونم پاهای خسته ی من
دیگه نایی واسه روندن ندارن
به گمونم چشای غمگین و تر
دیگه اشکی مثله بارون ندارن
به گمونم فصل پاییز و خزون
دیگه جاشون رو به فصلی نمیدن
به گمونم رنگهای تیره و تار
جاشون رو به رنگهای شاد نمیدن
به گمونم سیل و طوفان شدید
جاشون رو به باد دریا نمیدن
به گمونم دل تنهای خودم
دیگه هیچکسی روتوش راه نمیده
به گمونم دیگه حتی قاصدک
خبر از امید فردا نمیده
به گمونم دیگه حتی یه رفیق
برای رفیق دیگه دل نمیده
به گمونم هیچکسی مثل خودم
دل بیدل توی دنیا ندیده
به گمونم تک و تنها
لب دریا بشینم
تا نگن فریبا دریا ندیده
انگار به دل ربودنم نیست ترا
دل در طلب عشق تو غوغایی بود
جز عشق دلم بگو دگر کیست ترا
یادم نرود چه وعده هایی دادی
در پرده ی پنهان دلت چیست ترا
ای کاش که در حسرت عشقت گم بود
گویا که صداقتی به دل نیست تراناممو دادم دستت ، برو
گفتی پشیمونی بر میگردی
اما با اون من ،دیدم تورو
گلهای زرد و دستهای سرد و دل پر دردو
از تو گرفتم
من من ... من . . . من . . .
دستات تو دستاش ، چشمات تو چشماش
این هدیه ای بود از تو گرفتم
من من من
حالا میدونم ،حالا میخونم
ابرای پنهون اشکهای بارون چیک چیک ناودون
همهش یه درده
یه درد سرده برای مرده
من من من من
برای بودن بهت رسیدن
تپیدن دل ، شنیدن شعر ،
زدن به گیتار ، چه خوب عزیزم ، تا دم آخر نکردی باور
کاشکی بدونی
بی تو نشستم چه جور شکستم......
دیوونه بودم ، دیوونه بودم
بهت میگفتم دورت بگردم
با ساز گیتار با سوز دلدار برو زپیشم واسه همیشه
خدانگهدار
تازگی ها دلم هوایی شده
به قول معروف
عا شق یک موی سیاهی شده
یهو نشسته
با خودش تو حرفه
والا نمیدونم چی شد
انگار دلش رو باخته
کاشکی میشد
یه حال بهش میدادم
اما چه فایده
چی بگم ؟
کاش برسی به دادم
دلم گرفتارو سرم هوایی
آخر این کار چیه؟
جز رسوایی
قصه ی این دل
مثل افسانه شد
آخ چی بگم ؟؟
این دله دیوانه شد
من میدونم
قسمت دل
قسمت تنهاییه
با دل دیگه قاطی شه
آخره رسواییه
همه میگن دل رو باید رهاش کرد
من که میگم
باید دلو صداش کرد
حرف دلو
باید تو خوب بخونی
تا که
توی وای چه کنم نمونی
دلبر این دل ،
دل دیگری بود
تو رسم ما مرامدارا نمیموند
هر کی باید
سهم خودش بدونه
دلبره مردم ، واسه دل نخونه
یادت باشه
که عاشقی قشنگه
اما نباید هیچ کجاش بلنگه
تقدیم به دوست عزیزی که عاشق کسی شد که خود عشق دیگری بود ...
۷ آپریل 2010
در شب جشن تولدت
تولدت مبارک مبارک مبارک
>>><<<
به این، روز زیبا ...
به بودن کنارم ...
در این بی کسی ها ...
به روز تولد ...
به مولود نامت ...
امیر عزیزم تولد مبارک
تو زیبای قامت ...
هزاران هزاران ...
شکوفه ، بنفشه ...
بریزم به پایت ، بدانم نباشد
برایت کفایت...
فدای نگاهت ، فدای صدایت
به عشقت سرایم ...
>>><<<
تولد مبارک تولد مبارک
>>><<<
به امشب به جشنت ...
برایت نویسم ، ز قلبم عزیزم
ز دنیا نخواهم ، به جز خنده هایت
به جز شوق دیدن، شنیدن صدایت
چه خواهم ز دنیا ...
که دنیای من را ...
همین لحظه هایت ...
صفایی نشاند وفایی بماند
>>><<<
تولد مبارک تولد مبارک
>>><<<
بیا شمع عشقم ...
بیا شعله ور کن ...
همه عشق و مستی
همه حس و هستی
فدای نگاهت فدای نگاهت
>>><<<
تولد مبارک تولد مبارک
>>><<<
به امید یکتا ...
بسان شکوفه ، بسان شقایق
کنارت نشینم ...
هزاران هزاران ...
چو این جشن زیبا ،تولد بگیرم
برای عزیزم برای امیرم
>>><<<
تولد مبارک تولد مبارک
>>><<<
نبودی قلب من در آتشش شد
به هر لحظه رسیدن در کنارم
هزاران گفته ی نا گفته دارم
صبا باد صبا آورده پیغام
دل سرکش بدستت گشته شد رام
به نام اول نامت چه حسی ست
مثال جام می در حس مستی ست
نگویم باز تا نامت ندانند
نخواهم دشمنان از تو بدانند
همراه
شبم شب بود
و روزم وعده ی شب
به دیدارم نیامد
کس به هر تب
ز دست گرگ
می گشتم رهایی
کلاغ پر سیاه
خواندم سیاهی
ز نیش مار و
زهر عقرب پست
هر آنگه
دور میگشتم شدم مست
به اندک لقمه نانی
شاد بودم
بسان شاخکی
در باد بود م
زدند سنگی و
پایم را شکستند
گمان بردند
که دستانم ببستند
ولی
چون جنگجویان کهستان
به راهم راه بردم تا شبستان
مثال
بره ای گم گشته در راه
به هر سو
میدویدم بی سر و پا
میان
گرگهای
دشت و صحرا
چنان گشتم
نگردم تا که تنها
به چوپان بودنم
در حسرتم بود
به آزادی
مرا هر گز
نشد سود
خودم
گم گشته
بره در بیابان
به دنبالم
یکی بی دست و بی جان
ندانستم
که من راهش نشانم
و یا
او را
به دل رهبر بخوانم
گناه من
به د رگاه الهی
همان
خار گل باغ تباهی
ندانی
من
چه گویم از گذشته
حکایتها
زمن
با درد گشته
خلاصه
بی کسان کس
خدا بود
به تشنه
در بیابان
او دهد رود
به ناگه
درب حکمت باز گردید
دل بی همدمم
بی هیچ تردید
نگاهش
با نگاه
درد مندی
به هم آمیخت
درهم شد
چو بندی
از ان پس
با دلش همراه گشتم
دگر بی او
به یکدم من نگشتم
مرا اکنون
دگر
حسرت
رهی نیست
به غیر از او
بگو
دلبر مرا کیست
امشب به شبم غصه ی تنهایی نشسته
انگار کسی این دل تنهای مرا باز شکسته
شاید به خیالم دل من همره ی کس بود
اما چه کند دل که غمم باز که بس بود
یاران دگر از حال پریشان ننویسید
تنها و پریشان تر از این حال که دیدید
شیرین به هوای دل فرهاد سحر کرد
لیلی به هوای دل مجنون به سر کرد
اما دل تنهای غریبم به که گوید؟؟
دنبال کدامین دل بیدل چه بگوید ؟؟
زندگی را بی تو بودن . . . . . . . . . . باور ندارم
باورم کن تا که من باور نمایم بی تو بودن را کنارم
ای که تو تنها پناه این دل بی سر پناهم
آدم ها چون آه می مانند
در درون غوغا دارند و
در برون دم بر نمی آرند
آدم ها چون دم می مانند
ولی آنچه دارند دم بر نمی آرند
آدم ها چون ها می مانند
به یک لحظه یک رنگ و
با یک آه روی دیگری دارند
آری آدم ها چون آه و دم و ها می مانند این آدم ها
نمیدانم چرا دل بیقراری می کند
انگار بار اول است این دل گدایی می کند
گفتم گدای عشقتم
گفتی کدامین عشق گوی
گفتم فدای نام تو
گفتی برو عشقی بجوی
گفتم تراخواهم ز جان
گفتی به من نه این نه آن
گفتم تر خواهم بسی
گفتی نمی خواهی کسی
گفتم صدایم را شنو
گفتی به من گویم که رو
گفتم چرا گفتی چنین
گفتی سزاوارت همین
گفتم ترا دل نیست یار
گفتی شوی بهرم چو خار
گفتم شده اندیشه ات
گفتی برفت از دیده ات
گفتم عزیزم یار من
گفتی نگو دلدار من
گفتم تو عشق من نهی
گفتی نباشد این رهی
گفتم چرا جا می زنی
گفتی دمی می میزنی
گفتم تو مست ولایقی
گفتی نه بهرم عایقی
گفتم قسم بر جان وتن
گفتی خداحافظ به من
گفتم بشو یارم کمی
گفتی نمخواهم دمی
گفتم بگو دلدارکیست
گفتی دل ودلدار نیست
گفتم حقیقت جسته ام
گفتی به بذله گفته ام
گفتی که یار این دلی
لیکن برایم دلبری
گفتم که خوشحالم عزیز
بار دگر ساقی بریز
خواهم شوم مست وخراب
تا باورم گردد سراب
زبس بد دیده ام از دست یاران
دلم خونین شد و گشته ست نالان
چه گویم گر تو هم اهل دل هستی
زمان حبسم نمود ، حتی ز باران